|
لــــــــــــــوح ضحــــــــــــــا لوحی باش عاری از هر تعصب...آنگاه شاید دریابی که حقیقت چیست؟!
| ||
|
مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود. استادی از آنجا می گذشت. او را دید و متوجه حالت پریشانش شد و کنارش نشست. مرد جوان وقتی استاد را دید بی اختیار گفت: "عجیب آشفته ام و همه چیز زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟" استاد برگی از شاخه افتاده روی زمین را داخل نهر آب انداخت و گفت: به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آن می سپارد و با آن می رود. سپس استاد سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت. سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آن کنار بقیه سنگ ها قرار گرفت. استاد گفت: "این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و در عمق نهر قرار گیرد. حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را؟!" مرد جوان مات و متحیر به استاد نگاه کرد و گفت: "اما برگ که آرام نیست. او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست! لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم!" استاد لبخندی زد و گفت: "پس چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی آرام و قرار خود را از دست مده." استاد این را گفت و بلند شد تا برود. مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و مسافتی با استاد همراه شد. چند دقیقه که گذشت موقع خداحافظی مرد جوان از استاد پرسید: "شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟" استاد لبخندی زد و گفت: "من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی و به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم و من آرامش برگ را می پسندم ...
آری به نظر می آمد آرامش سنگ بهترین انتخاب موجود باشد اما آرامش برگ زیباترین و آرام بخش ترین انتخاب است لازم نیست مثل سنگ و کوه بایستیم و هی بنالیم که ببینید ما ایستاده ایم! تنها کافی است تمام جسم و روح و روان خود را با جریان زندگی منعطف و منطبق کنیم.. چرا که همه افت و خیزها برنامه ریزی هوشمندانه یار است برای کمال ما
[ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 12:0 بعد از ظهر ] [ ضحا ]
(سکانس طبقه 1) هوشمندانه به دنبال یک استاد فراری هستم و چشم هایم رو کاراگاه وارانه به دنبال سرنخ میچرخانم! در همین حال نگهبان دانشکده را میبینم ضحا: سلام عذر میخوام شما دکتر... را ندیدید؟ نگهبان: سلام، همین چند دقیقه پیش از دانشکده خارج شدند! ضحا: ممنون (در عین حال به اون استاد فکر میکنم که باز از دستم در رفت!) به سمت طبقه 2 می روم و در عین حال دارم فکر می کنم که باید تا طبقه 4 بروم به خودم میگم: خب چه کاریه دختر آرتروز میگیری کم روزانه از دست این استاد فراری ها از این پله ها بالا و پایین میری؟؟؟!! در طبقه 2 با فرد دیگری سوار آسانسور می شوم تا به طبقه 4 بروم از زمان ترک طبقه 1 تا آسانسور تنها 30 ثانیه زمان گذشته آسانسور طبق معمول یک گردش دورانی می کند ابتدا به طبقه 1 می رود سرم پایینم است چون غرق در افکاری هستم که چرا آسانسور حتما باید در تمام طبقات یک ایست داشته باشد؟! آسانسور در طبقه 1 می ایستد همچنان سرم پایین و در فکر ! که سنگینی یک نگاه مرا ناخودآگاه وادار به بلند کردن سرم می کند نگهبان دانشکده است که با چهره ای سراسر تعجب به من نگاه میکند احساس میکنم چیزی می خواهد بگوید خودم را آماده شنیدن نشان می دهم... به خودش میاید و انگار در دنیای دیگری باشد می گوید: شما الان چند لحظه پیش از من نپرسیدید دکتر ... کجاست؟ گفتم بله... با حالتی مخلوط از ترس و تعجب میپرسد: مگر شما الان اون ور نبودید؟ چجوری زودتر از من و بدون اینکه من شما رو ببینم سوار آسانسور شدید؟؟؟ مکثی میکنم شاید خودش متوجه شود و خودش انگار متوجه می شود: آها رفتید طبقه 2 از اونجا سوار شدید ادامه می دهد: میدونید فکر کردم آخر عمرم رسیده مثل این آدم هایی که آخر عمرشان مدام به هر سمت میروند یک نفر را میبینند!!! بعد خودش از افکارش خنده اش میگیرد و این خنده ثانیه به ثانیه بیشتر می شود! انقدر که نزدیک است پخش آسانسور شود... در آسانسور باز می شود و پیاده می شود و عذرخواهی و خداحافظی خدارو شکر که رفت چون من هم دیگر نمیتونستم از این بیشتر خنده ام را کنترل کنم و از اینکه فکر کرده من منادی مرگشم از خنده روده بر میشوم کمی نگرانم تا آن روز این نگهبان مدام جلو چشمانم بود اما از آن روز تا به حال آن نگهبان را ندیدم! خدا کنه زنده باشه!!! بارالهاااااااااااا ما که پای همه مسئولیت هات وایساده بودیم فرشته ی مرگ شدن دیگه خیلی غیرمنتظره بود!!!
خلاصه اگه من رو این ور و اون ور و تو خواب و بیداری و اینا زیاد دیدید پیشاپیش خدا رحمتتون کنه دیگه من در حال انجام وظیفه هستم از دست من که مامورم و معذور هم فرار نکنید هرجاباشید مرگ شما را در می یابد حتی اگر بر برج های استوار باشید اَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ المَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ في بُرُوجٍ مُشَيَّدة...نساء.78 یعنی هوا برید زمین بیاید هر جا باشید اگه اجلتون رسیده باشه میمیرید از من گفتن بودااااااااااااااا حالا اشکالی هم نداره طرف اگر هم فوت کرده باشه با توجه به اینکه فرشته مرگش من بودم حتما عاقبت بخیر شده (آیکن خودشیفتگی در حد تیم ملی!!!) مهم همینه دیگه وگرنه هممون میمیریم
حالا که از مرگ گفتم یاد این حدیث افتادم که: « مَن عَشَقَ،فَکَتَمَ فَعَفَّ ثُمَّ ماتَ ،ماتَ شهیدا » پیامبر فرمودند: هرکس عاشق شود وعشقش را کتمان کند(بپوشاند)وعفت پیشه کند و در همان حال بمیرد شهید از دنیا رفته است ان شاءالله همه به عشق های زمینیمون تو همین دنیا برسیم با همان عفت و پاکدامنی که هر دو نیکی محقق شود به امید خدا... حالا من داشتم فکر میکردم با توجه به این حدیث اگر کسی عشقش خدا و گلچین های خدا باشه و یعنی هم که به خدا نمیگیم چقدر عاشق خداییم که خدا هم خبر نداشته باشه تا مشمول این حدیث بشیم حتما سوپر شهید میشیم نه؟
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:0 قبل از ظهر ] [ ضحا ]
کلا من با این سایت (مرکز کامپیوتر) دانشگاهمون خیلی حال می کنم. در 90 درصد اوقات سایت های حتی مرتبط با دانشگاه رو نمیاره و با کمال خوشمزگی !!! این پیام رو واسمون میزنه: فقط نمیدونم کدوم آدم بامزه ای نشسته این متن رو از خودش خلق کرده!!! آوخ نیارستم آورد... چشم به راه دیدار! نمایه درخواستی را آوردن نتوانستم. هنگام آوردن نمایه http://lohezoha.blogfa.com پیام زیر رخ نمود: · بازه پاسخ وبگاه به پایان رسید. کارگزار این را برگردانیده است: [No Error] هنگام خواندن پاسخ از برای شما، دیرکردی روی داد که جام شکیبایی لبریز گشت. از این روی دیگر بار تلاش نمایید. پندار ما بر آن است که ریشه آن در این گمانه ها یافت گردد:
هر آنچه که باشد همین بس که همانا ایستاده ایم تا در دیگر تلاشتان آن وبگاه را از برایتان فرا چنگ آریم. دیدار این پیام خود گواه ایستادگی ماست و راستیِ سامانه های ما تا رایانه شما. بر راهبران شبکه تان مگیرید که ایشان را کوتاهی نیست در این کار. این کارگزارتان را راهبر network@eng.shirazu.ac.ir می باشد.[راهنما] [سامانه شناسه کاربری] [سخن نخست] (تو را من چشم در راهم)
خلاصه اینو گذاشتن که به جای اینکه حرص بخوریم بخندییییییییییم! تو را من حرص نمیخورم!!! نکته اخلاقیشو خودتون دریابین همه چی رو که من نباید توضیح بدم!!!
[ دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 9:37 قبل از ظهر ] [ ضحا ]
هنوز یک سال از دوره ارشدم نگذشته بود که کارت دانشجوییم گم شد هر چی گشتم نبود تا اینکه مجبور شدم برم وکارت المثنی بگیرم دقیقا چند روز بعدش کارت اولیم رو خیلی زیبا در جیب یکی از کیف هام پیدا کردم! و دقیقا چند روز بعدش کارت المثنی رو گم کردم.. انگاری قرار نبود مزه ی شیرین داشتن دو کارت دانشجویی همزمان را بچشم دیگه روم نمیشد که برم بگم کارت المثلث !!!!! میخوام درعین اینکه گفتم شاید در جیب یکی دیگه از کیف هام پیدا بشه خلاصه چند ماه بدون کارت سپری کردم و خودم رو از ناهارهای بسیار خوشمزه!!! سلف سرویس دانشگاه محروم کردم چون باید ناهار رو الکترونیکی میگرفتیم مثل کارت های خودپرداز و کارت اولیم که داشتم از این لحاظ غیرفعال بود دیگه اوضاعی بود هاااااااااااا درضمن اینکه باید خودم رو جریمه میکردم یعنی چی در طی یکسال دوبار کارت گم میکنم؟ درحالی که 4 سال کارشناسی یک بار هم از این اتفاق ها نیفتاد تا اینکه در همین روزها رفتم ببینم کارتم پیدا شده یا نه؟ چند بار با خودم این سناریو رو تکرار کرده بودم که اگر رفتم و کارت المثنی پیدا شده بود من کارت اولی م رو تحویل ندم تا برای همیشه کارت دانشجوییم یادگاری بمونه آخه روز فارغ التحصیل شدن کارت هامون رو ازمون میگیرن و میگن برید که دیگر شما هویت دانشجویی ندارین! دیگه رفتمو کارت المثنی همونجا یافت شد و من خوشحال و پشیمون که چقدر الکی خودم رو زجر دادم خب لااقل میومدم اینجا یه سری میزدم ببینم کارتم پیدا شده یا نه! تو همین فکرا بودم که ناگهان نمیدونم چی شد که گفتم من کارت دانشجویی اولیم رو هم پیدا کردم! و مسئوله خیلی راحت ازم گرفتش و من خیلی راحت درحالی که میتونستم دوتا کارت داشته باشم این امتیاز رو برای همیشه از دست دادم! تاحالا به این خالصی احساس حماقت نکرده بودم! ولی هرچی فکر میکردم آخه من برا چی این حرفو زدم درحالی که قبلا هم تمرین کرده بودم که چنین چیزی نخواهم گفت واقعا جوابش رو نمی یافتم! دیگه همش به برچسب احمق درمورد خودم فکر میکردم تا ببینم چقدر برازنده م هست؟! تا اینکه متوجه شدم شاید این لطف خدا بوده به من که اگر من هر دو کارت را میداشتم ممکن بود وسوسه بشم و زمینه ای برای استفاده غیرشرعی از آن برای سال ها برایم فراهم میشد! و خدا نخواسته که من ناخواسته به گناه بیفتم حالا خدا یه بار هم میاد شرایط امتحان رو برا من فراهم نکنه من باید شاکی بشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ماشالا هر روز که خدا داره امتحانای نابی میگیره حالا یه بار اومد سوالای امتحانش رو لو داد و گفت قرار نیس از این امتحانا ازت بگیرم من باید تشکر کنم نه اینکه ناراحت بشم هرچند که به نظر یک چیز خوب رو از دست بدم و عسی ان تکرهوا شيئا و هو خير لکم و عسی ان تحبوا شيئا و هو شر لکمو الله یعلم و انتم لا تعلمون (بقره ٢١٦) چه بسا چیزی را شما دوست ندارید و درحقیقت خیرشما در آن بوده وچه بسا چیزی را دوست دارید و در واقع برای شما شر است، خداوند(به مصلحت شما) داناست و شما نمیدانید! که نکته هاش به نظر اینا هست که: ١. چه بسا چیزی را می خواهیم و دوست داریم در حالی که آن چیز برای ما شر است. ٢. چه بسا از چیزی بدمان می آید در حالی که آن چیز برای ما خیر است. ٣. خیر و شر رویدادها و اتفاقات زندگی ما خیر و شر محسوس ظاهری نیست بلکه ممکن است چیزی دارای خیر ظاهری باشد در حالیکه باطنا شر است و برعکس. ۴. نگاهمان را در خیر و شر رویدادها عمیق تر کنیم و به ظاهر آن دل خوش نکنیم. ۵. در امور کارمان را به خدا واگذار کنیم و تسلیم خواست او باشیم که تنها اوست که به خیر و شر حقیقی امور آگاه است و او جز خیر برای بنده اش نمی خواهد. ۶. با یک رویداد خوش خوشحال و سرمست نشویم و با یک رویداد بد ناراحت و غمگین نشویم. افتاد ضحا خانم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ الان هشیار شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اینا رو نوشتم تا یادمون باشه خدا گاهی هم باهامون غیرمحسوس همکاری میکنه انقدر به نکته های منفی ماجراها فکر نکنیم و مثبت ها را هم ببینیم فقط به این فکر نکنیم که خدا همش امتحانای سخت میگیره خدایا ممنوووووووووووووووون که این یکی امتحانو ازم نگرفتی! امان از نفس وسوسه گر.... شما تفسیر دیگه ای ندارین؟ [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 9:46 بعد از ظهر ] [ ضحا ]
به مناسبت این بهار قشنگ یک شعر زیبا تقدیم به همه شما با واژه های زیبای فریدون مشیری باز کن پنجرهها را که نسيم
شاید برای بهاری شدن همه ی مواردی که فکر میکنیم زمستانیمان کردند تنها نیاز به باز کردن پنجره باشد... تو چرا این همه دلتنگ شدی؟ باز کن پنجره را و بهاران را باور کن حاليا معجزه باران را باور کن شاید اگر فال نیک بزنیم همه چیز دوباره خوب شود شاید بالاخره بعد از این همه عسر روزی مزه یسر هم بچشیم سال نو همتون به مبارکی و میمنت واسه همتون آرزو میکنم که روزهایی که در پیش رو دارید آغاز روزهایی باشد که آرزو دارید... آمـــــــــــــــــــــــــــــــــین یا رب العالمین
[ دوشنبه هفتم فروردین 1391 ] [ 9:58 بعد از ظهر ] [ ضحا ]
پیرمرد نشسته بود و با چشمان بسته و پاهای جمع کرده درتفکری عمیق فرورفته بود... ناگهان آرامش او با صدای بلند و خشن جوانی شکسته شد: « پیرمرد! برایم از بهشت و جهنم بگو!» پیرمرد هیچ حرکتی نکرد، انگار که چیزی نشنیده است... اما به تدریج لبخندی کوچک در گوشه لبانش ظاهر شد، جوان بی صبرانه کنارش ایستاده بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر بی تاب می شد. بالاخره پیرمرد گفت: تو می خواهی درباره بهشت و جهنم بدانی؟ تو که این طور نامرتبی؟ تو که دست ها و پاهایت پر از گرد و خاک است؟ تو که موهایت شانه نکرده است؟ نفست خطاست؟ وضعیت مناسبی نداری؟ تو که زشتی؟ و مادرت این لباس های مسخره را به تنت پوشانده؟ تو از من درباره بهشت و جهنم می پرسی؟؟؟ جوان، ناسزایی گفت، دست هایش را بالا برد تا حساب پیرمرد را برسد. صورتش سرخ شد و رگ های گردنش بیرون زد. در این لحظه پیرمرد گفت: «این جهنم است» دست های جوان سست شد و پائین آمد. در همان لحظه کوتاه، جوان سرشار از احساس تعجب شد.. و از احساس شفقت و عشق به پیرمردی که جان خودش را به خطر انداخته بود تا به او این درس را بدهد چشمانش پر از اشک شد. پیرمرد گفت: « و این بهشت است» دوست من! بهشت و جهنم از همین حالا با ماست. از همین جا رقم می خورد... آن لحظه که در شعله های خشم و حسد و کینه پیچ و تاب می خوریم ، در جهنم سیر میکنیم... و وقتی صفا و آرامش و مهر و عطوفت و مهربانی را در دل خود حس می کنیم در بهشت هستیم... جالب است که در این داستان جوان تا متوجه می شود دارد در جرگه جهنمی ها قرار می گیرد سریع فروکش می کند و به بهشت فطری خود بازگشت می کند. کاش ما هم همیشه تا در جهنم قرار میگرفتیم هشیار میشدیم و سریع به محل اصلی خود بازگشت می کردیم.... کاش کمی فکر می کردیم.... امان ز لحظه غفلت بهشت و جهنم چیزی جز اعمال نیک و بد ما نیست.. در آن دنیا از سوزش اعمال بدمان آتش می گیریم نه از سوزش آتش خارجی.. و همانجاست که دعا می کنیم کاش میان ما و این نوع اعمال فرسنگ ها فاصله بود تا نسوزیـــــــــــــــــــــــــــــــم.. و از خوبی اعمال نیکمان سرد و سلام می شویم.. الان که این متن را می خوانیم با وجود این حس های خوب مطمئنا در بهشت هستیم... همیشـــــــــه بهشتـــــــــــــــی باشیـــــــــــم!
[ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ] [ 2:3 قبل از ظهر ] [ ضحا ]
روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند. در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند و تا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید. نا گهان از دور نوری دیدند و با شتاب سمت آن رفتند. دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند. آن ها آن شب را مهمان او شدند. و او نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی را به در کنند. روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند . در مسیر، مرید همواره در فکرآن زن بود و این که چگونه فقط با یک بز زندگی می گذرانند.. و ای کاش قادر بودند به آن زن کمک می کردند.. تا این که به مرشد خود قضیه را گفت. مرشد فرزانه پس از اندکی تامل پاسخ داد: "اگر واقعا می خواهی به آن ها کمک کنی برگرد و بزشان را بکش!" مرید ابتدا بسیار متعجب شد ولی از آن جا که به مرشد خود ایمان داشت چیزی نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاریکی کشت و از آن جا دور شد... سال های سال گذشت و مرید همواره در این فکر بود که بر سر آن زن و بچه هایش چه آمد. روزی از روزها مرید و مرشد قصه ما وارد شهری زیبا شدند که از نظر تجاری نگین آن منطقه بود. سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصری در داخل شهر راهنمایی کردند.. صاحب قصر زنی بود با لباس های بسیار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمی از مسافرین استقبال و پذیرایی کرد، و دستور داد به آن ها لباس جدید داده و اسباب راحتی و استراحت فراهم کنند. پس از استراحت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهای موفقیت وی جویا شوند. زن نیز چون آن ها را مرید و مرشدی فرزانه یافت، پذیرفت و شرح حال خود این گونه بیان نمود: سال های بسیار پیش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزی که داشتیم زندگی سپری می کردیم. یک روز صبح دیدیم که بزمان مرده و دیگر هیچ نداریم. ابتدا بسیار اندوهگین شدیم ولی پس از مدتی مجبور شدیم برای گذران زندگی با فرزندانم هر کدام به کاری روی آوریم. ابتدا بسیار سخت بود ولی کم کم هر کدام از فرزندانم موفقیت هایی در کارشان کسب کردند. فرزند بزرگترم زمین زراعی مستعدی در آن نزدیکی یافت. فرزند دیگرم معدنی از فلزات گرانبها پیدا کرد. و دیگری با قبایل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتی با آن ثروت شهری را بنا نهادیم و حال در کنار هم زندگی می کنیم. مرید که پی به راز مسئله برده بود از خوشحالی اشک در چشمانش حلقه زده بود.
عجب داستانی بود! و اما ما چی؟ بزهای زندگیمان را شناسایی کردیم؟! بزهایی که به ظاهر فکر میکنیم اگر نباشند.. زندگی ما از ادامه باز میایستد.. درحالی که همین بزها ما را از مسیر رشد و کمالمان بازداشدند.. درست است در موقع دل کندن از بزهای زندگیمان درابتدا اندوهگین می شویم.. که این نوع ناراحتی اولیه، واکنشی است بسیار طبیعی.. اما وقتی به نتیجه فکر کنیم.... به این فکر کنیم که این دل کندن هر چند درد دارد اما اثرات خوبی برای یک عمر زندگیمان دارد.. شاید تصمیم بگیریم.. تمام بزهای زندگیمان را قربانی کنیم... و اکنون به این فکر کنیم هر کداممان چند بز داریم؟ از هم اکنون به بز یابی بپردازیم!!!
همینه دیگه بزهای زندگیمون اینجوری آراسته میشن.. که آدم دلش نمیاد دل بکنه! و از ما پرسیدند اندر احوالات بزیابی؟ گفتیم اولین قدم همین بس که به لباس ها و اشیا و افراد پیرامون خود که شما را به رکود و روزمرگی می خوانند نظری دقیقتر بیندازید جهت دل کندن! [ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 7:57 بعد از ظهر ] [ ضحا ]
ای روزهای خوب که در راهید ! ای جاده های گمشده در مه ! ای روزهای سخت ادامه ! از پشت لحظه ها به در آیید ! ای روز آفتابی ! ای مثل چمشهای خدا آبی ! ای روز آمدن ! ای مثل روز آمدنت روشن ! این روزها که می گذرد، هر روز در انتظار آمدنت هستم ! اما با من بگو که آیا، من نیز در روزگار آمدنت هستم ؟ همیشه از خود میپرسیدم : چرا آسمان و آفتاب و روشنایی به من حال عجیبی می دهد؟ چگونه اسم ضحی بر دل من خوش نشسته ... و مرا آرامش میدهد؟ اکنون متوجه میشوم.. این اسم علاوه بر همه ی خوبیهای آن مثل: قرآنی بودنش آفتابی بودنش روشن و روشنگر بودنش و... لقب امام عصر ماست... ( کتاب الفبای مهدویت، ص 466) یا حضرت ضحی عج: چه تصادف زیبایی که نام برگزیده ی اکنون من، از پیش لقب تو بوده است... جاده های مبهم زندگی و روزهای سخت را هیچ می انگارم به امید روزهای خوب در راه و تنها انتظاری سبز که برای من میماند... این روزها که می گذرد، هر روز در انتظار آمدنت هستم ! اما با من بگو که آیا، من نیز در روزگار آمدنت هستم ؟
[ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ] [ 11:45 بعد از ظهر ] [ ضحا ]
پشتش سنگين بود و جاده هاي دنيا طولاني. مي دانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته مي خزيد، دشوار و كند. و دورها هميشه دور بود. سنگ پشت تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي کشيد. پرنده اي در آسمان پر زد سبك. و سنگ پشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پشتم را اين همه سنگين نمي كردي. من هيچگاه نمي رسم، هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد به نيت نااميدي. خدا سنگ پشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كره اي كوچك بود. و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد.هيچ كس نمي رسد. چون رسيدن در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي و هربار كه مي روي رسيده اي و باور كن انچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پاره اي از هستي را بر دوش مي كشي. پاره اي از مرا. ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راه ها چندان دور. سنگ پشت به راه افتاد و گفت: رفتن، حتي اگر اندكي. و پاره اي از «او» را با عشق بر دوش كشيد. ..................................................................................... اگر آنها را هدیه خدا و پاره ای از او ببینیم و بدانیم مهم رفتن است حتی اگر اندکی مهم این است که در مسیریم حتی اگر نرسیم که البته هیچ وقت هم نمیرسیم چرا که از ازل انتهایی در نظر گرفته نشده چرا که کمال بی نهایته چرا که لیس للانسان الا ما سعی و اینکه جز به کوشش و فرآیند کار ما توجهی نمی شود آنگاه شاید به خود بگوییم: آآآآآآآآآآآآآآآآآی آدم، بشر به کجا چنین شتابان؟؟؟ از فرآیند لذت ببر نه نتیجه Enjoy From Process Not Product
[ شنبه پانزدهم بهمن 1390 ] [ 0:0 قبل از ظهر ] [ ضحا ]
خیلی خوبه آدم گاهی افراد رو خوشحال کنه البته نه از این خوشحالی های خشک و ساده گاهی برنامه بریزه واسه غافلگیریشون اونوقت خوشحالی حاصل، چیزی فراتر از یک خوشحالی معمولیه حالا منم تصمیم گرفتم یکی از افراد زندگیمو خوشحال کنم چون با شاد و خوشحال نگه داشتن اون، عاملی میشم که اونم این خوشحالی رو واسه خیلی ها به ارمغان بیاره یک نفر که در عجبم چگونه در چله ی سرد زمستون، بدین گرمی آفریده شد!!! ۱۱/۱۱ تاریخ به وجود آمدنش سرشار از وحدته....تکـــــــــ تکــــــــــِ یک ها بماند اتفاقات زیبایی که بعد از به وجود آمدنش در تاریخ رخ می نمایاند خب فرد زیبای زندگی من...!!! آماده ی غافلگیری هستی؟ چه لطیف است حس آغاز دوباره ات و چه زیبا رسیدن دوباره ات به لحظه تنفس و چه اندازه شیرین روز میلادت....روز تو روزی که آغاز شدی.... ضحــــــــای نازنینم سالروز زمینی شدنت مبارک! همیشه خوشحال کردن و غافلگیری را از خود آغاز کنیم تا با قدرتی مضاعف، انرژی خالصی شویم در زندگی دیگران تا به حال غافلگیری جایی از ذهنتان را به خود اختصاص داده؟ میتونید از همین جا و همین حالا شروع کنید!
بعدا نوشت: وای من واقعا نمیدونم چگونه از غافلگیری تک تک شما دوستان عزیزم تشکر کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از ملقب به ضحا که به عنوان هدیه تولدم توجه من را به یکی از شخصیت های بزرگ و همیشه زنده کشورمان جلب کرد شاید که نقطه عطفی باشد در زندگیم از نسیم که در طی این روزها به انحاء گوناگون تولد ما را تبریک میگفت از نغمه که با وجود شلوغی فوق العاده کارش برایم ایمیلی ساخته در حد تیم ملی از سما که در وبش پستی اختصاص داده به ما جهت تبریک تولدمان http://terrefics.blogfa.com/post-55.aspx از ... که واسه تولد ما از خودش شعر گفته و این مدت وقت زیادی رو ما گذاشته بقیه را بعدا خودم به طور خصوصی ازشون تشکر میکنم چون باعث اطاله کلام می شود و اینکه هر چی فکر میکنم چگونه از آن ها تشکر کنم به کلمات نمی آید... بچه ها از همتون ممنونم [ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 0:0 قبل از ظهر ] [ ضحا ]
تا به حال فکر کردید چرا ما داد و فــــــــــــــــــــــــــــریاد میزنیم؟ و چه ربطی میان قلب آدم ها و بلندی صدایشان وجود دارد؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟ شاید فکر کنید: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم خب این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ خب فکر کردید چرااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باشه اگر سخته خودم جواب رو میدهم هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند. حالا قسمت عشقیش این که: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى میافتد؟ آنها سر هم داد نمیزنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت میکنند. چرا؟ چون قلبهایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلبهاشان بسیار کم است. حالا هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى میافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمیزنند و فقط در گوش هم نجوا میکنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر میشود. وااااااااااااااااااااااای چه رمانتیک شد تازه رمانتیک تر اینکه: سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بینیاز میشوند و فقط به یکدیگر نگاه میکنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصلهاى بین قلبهاى آنها باقى نمانده باشد!!!! خب حالا برسیم به قسمت عشقی الهی: اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست که خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني اينجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی.... و چقدر که لذت بخش است پس آن ها که عاشق خدایند هیچ گاه از نشنیدن صدایش شاکی نمیشوند چرا که خدا در عمــــــــــــــــــــــــــق وجود و قلبشان رخنه کرده!!!
[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 10:48 بعد از ظهر ] [ ضحا ]
طی شد اين عمر تو دانی به چه سان ؟ پوچ و بس تند چنان باد دمان همه تقصير من است اين و خودم مي دانم كه نكردم فكري، كه تأمّل ننمودم روزي ، ساعتي يا آني كه چه سان مي گذرد عمر گران؟ كودكي رفت به بازي ، بفراغت ،به نشاط فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات همه گفتند: كنون تا بچه است بگذاريد بخندد شادان كه پس از اين دگرش فرصت خنديدن نيست،بايدش ناليدن من نپرسيدم هيچ ، كه پس از اين ز چه رو ، نتوان خنديدن؟ نتوان فارغ و وارسته ز غم ، همه شادي ديدن؟ همچو مرغي آزاد هر زمان بال گشادن؟ سر هر بام كه شد خوابيدن؟ من نپرسيدم هيچ ، كه پس از اين ز چه رو بايدم ناليدن؟ هيچ كس نيز نگفت:زندگي چيست،چرا مي آييم………؟ بعد از چند صباح به چه سان بايد رفت؟ به كجا بايد رفت؟ با كدامين توشه به سفر بايد رفت؟ من نپرسيدم هيچ،هيچكس نيز به من هيچ نگفت. نوجواني سپري گشت به بازي،به فراغت،به نشاط. فارغ از نيك و بد و مرگ و حيات بعد از آن باز نفهميدم من،كه چه سان عمر گذشت؟ ليك گفتند همه كه جوانست هنوز،بگذاريد جواني بكند ، بهره از عمر بَرَد كامروايي بكند. بگذاريد كه خوش باشد و مست، بعد از اين باز ورا عمری هستيك نفر بانگ بر آورد كه او از هم اكنون بايد فكر آينده كند. ديگري آوا داد: كه چو فردا بشود فكر فردا بكند. سومي گفت:همانگونه كه ديروزش رفت ،بگذرد امروزش، همچنين فردايش با همه اين احوال من نپرسيدم هيچ ، كه چه سان دي بگذشت؟ آن همه قدرت و نيروي عظيم به چه ره مصرف گشت؟ نه تفكّر، نه تعمّق و نه انديشه دمي، عمر بگذشت به بی حاصلي و مسخرگي. چه تواني كه زكف دادم مفت،من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت. قدرت عهد شباب،مي توانست مرا تا به خدا پيش بَرَد، ليك بيهوده تلف گشت جواني هيهات آن كساني كه نمي دانستند زندگي يعني چه رهنمايم بودند، عمرشان طي می گشت بیخود و بیهوده، ومرا مي گفتند كه چو آن ها باشم، كه چو آنها دايم فكر خوردن باشم،فكر گشتن باشم،فكر تأمين معاش، فكر ثروت باشم،فكر يك زندگي بي جنجال ،فكر همسر باشم. كس مرا هيچ نگفت زندگي ثروت نيست،زندگي داشتن همسر نيست، زندگاني كردن فكر خود بودن و غافل ز جهان بودن نيست، من نفهميدم و كس نيز مرا هيچ نگفت. اي صد افسوس كه چون عمر گذشت معنيش مي فهمم. حال مي پندارم هدف از زيستن اين است رفيق: من شدم خلق كه با عزمي جزم پاي از بند هواها گُسَلَم گام در راه حقايق بنهم با دلي آسوده ، فارغ از شهوت و آز وحسد و كينه و بخل ، مملو از عشق و جوانمردي و زهد در ره كشف حقايق كوشم، شربت جرأت و امّيد و شهامت نوشم،زره جنگ براي بد و نا حق پوشم ره حق پويم و حق جويم و پس حق گويم آنچه آموخته ام بر دگران نيز نكو آموزم شمع راه دگران گردم و با شعله ي خويش ، ره نمايم به همه گر چه سرا پا سوزم. من شدم خلق كه مثمر باشم، نه چنين زائد و بي جوش و خروش، عمر بر باد و به حسرت خاموشاي صد افسوس كه چون عمر گذشت معنيش مي فهمم كاين سه روز از عمرم به چه ترتيب گذشت: كودكي بي حاصل،نوجواني باطل،وقت پيري غافل به زباني ديگر: كودكي در غفلت ،نوجواني شهوت،در كهولت حسرت
شاعر: نسرین صاحب
همش فکر می کنم من که این شعر رو بارها خوندم آیا هشیار شدم؟
[ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 6:49 بعد از ظهر ] [ ضحا ]
روزی حضرت امیر (ع) به راهی می رفت و دو بزرگ صحابه که نیک و بلند بالا بودند بر یمین و یسار وی می رفتند. یکی از ایشان بر سبیل مطایبه (شوخی) گفت: « یا ابا الحسن ، انت بیننا کالنون فی لنا» تو در میان ما ، مانند حرف نون در میان کلمنه لنا هستی. حضرت فرمود: «لو لم اکن بینکما لکنتما لا» اگر من در میان شما نبودم شما نبودید . چون نون را که از میان کلمه لنا برداری «لا» باقی می ماند و لفظ «لا» در عربی به معنی نیست است. (لطایف الطوایف) این یکی از لطیفه های قشنگ و پرعبرتی است که در دوره عمرم دیده ام... سال ها پیش که با این لطیفه برخورد کردم، همزمان به چند چیز فکر کردم: اول اینکه به به چه امام نکته سنج و ظریف بین و حاضر جوابی دارم من! دوم اینکه چه جالب اصلا مثل ما حساس نبودند که بشینند واسه خودشون تفسیر کنند که یعنی داری به من میگی قدکوتاه! سوم اینکه امام ها چه اعتماد به نفسی دارند، یک کم یاد بگیرم! چهارم اینکه از حرف های مردم میشه خیلی راحت گذشت و اینکه نه تنها دعوا نکرد بلکه کلی هم خندید!پنجم اینکه نمیگم خب همش من بگم یکیشم شما بگید! ششم اینکه... . . و آخر اینکه خدایی خیلی بامزه بود هر وقت یادم میاد با اینکه چند سال ازش گذشته بازم برام لطیفه!!!
[ یکشنبه سیزدهم آذر 1390 ] [ 0:47 قبل از ظهر ] [ ضحا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||